تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

زندگی می گذرد با تمام خوبی ها و بدی ها

 

 

میدونم هنوز واسه ما این چیزا زوده ولی گفتم بذارمشون بد نیست.

 

نامه ای به همسرم

 

lwv3mfux2unhhi93tbcd.jpg

هم سفر
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

 
==================


sfq90mu1hr1lobxuirob.jpg
 

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را،  يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي


=====================


 ahcobmbthwrexiryp68o.jpg
 

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است

 

===============================


r5dhdey679usjkhfm7c5.jpg

 

عزيز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،  حجاب برفي قله ي علم کوه ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق و يکي کافيست

============
 

qbhq0yv6me3tffdpymgx.jpg


عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن

 به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

=============


 opsoi3kwnfloim51lblq.jpg
 

عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد


================

e91gnjy1y8l2p7kh7qrq.jpg


بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل

===============

h9a0hvocx0bv6dh05p6q.jpg


اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست
بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

====================


 wda8j9lecr0ugfyidb57.jpg
 

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،

 تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،

. حفظ کنيم


======

 

qwy2df91lqyt58xdao15.jpg


من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم
 بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم
====================
 

 

o05xl5g9jtha2pviuze4.jpg


 از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي

 

gtu5jq6qlz2eibhvm1qx.gif

خالی از لطف نبود نوشتنشا

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

سلام

خوب من خیلی این چند روز اکتیو بودم!پنجشنبه جمعه هم رفتم دانشگاه!!!!!!!!!!

آخه استاد مکاترونیکمون نمایندس و نمی رسه بیاد سر کلاساش واسه همین همش ما رو روزایی که دانشگاه تعطیله میکشه دانشگاه ولی در کل استاد باحالیه ها.

خلاصه جمعه که دانشگاه کاملا متروک بود! و با دوستم کلی رو حیاط دانشکده که تازه حوزشو رنگ کردن و پر از آب کرده بودن عکس گرفتیم و منم سه تا میانترم در پیش دارم از الان هفته ای یکی!!!

خوب چه میشه کرد.

خوب همین خوش بگذره.

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

سلام

اول تشکر می کنم از راهنماییاتون خیلی مفید بودن.

دیگه این که صبح  وقتی کلاس تموم شد و داشتیم میومدیم بیرون روم نشد جلو بچه ها برم جلو بعد چون با استاد کار داشتیم رفتیم در اتاقش که اونم با دوستاش اومد وقتی بچه ها رفتن تو اتاق منم رفتم جلو و گفتم خوب چی شد؟

گفت رفتیم انتشارات یه ۷-۸ تابیشتر زیاد نیومده و قرار شده بچه های سال پایینی بیان بخرن.

منم گفتم حالا اشکال نداره اگه میخواین من پولشو بدم که گفت نه بابا اینا چه حرفیه و از این حرفا و بعد دیگه من رفتم دنبال کارم و اونم رفت دنبال کارش.

 

ولی یه نتیجه ای میگیرم من دیگه پشت دستمو داغ می کنم دلم واسه کسی بسوزه و بخوام بهش محبت کنم. واسه هفت پشتم بس شد!

ولی دیشب کلی اعصابم به هم ریخته بود واسه همین یه سر به دیوان حافظ زدم که بهم گفت آدما تو مشکلات نباید هم دیگه رو تنها بذارن---- ولی ما آدما وقتی قصد خیرم داریم جرات نمی کنیم انجام بدیم از بس دیگران در مورد آدم قضاوت بد می کنن!!!! 

بازم ممنون

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

سلام میخوام از امروز بگم

شما در مورد کار من قضاوت کنید؟؟؟

 

راستش دو هفته ی پیش رفتیم سر کلاش آزمایشگاه یکی از پسرا گفت من جزوه رو دادم زیراکس کردم برید  همه بگیرید! وقتی اینو گفت ما روز قبلش جزوه رو گرفته بودیم و از این که اون داده واسه زیراکس خبر نداشتیم! بعد من دیدم که این بنده ی خدا حالا ضرر مالی میکنه(آخه اومده بود کار خیر بکنه دیگه) رفتم و بهش گفتم که حالا اشکال نداره ما تو ضرر مالیتون شریک بدونید(یه دفه اومده کار خیر بکنه تو پرش نزنیم که تا آخر عمر پشیمون بشه).

جلسه ی قبل کلاس تعطیل شد این جلسه که رفتیم آخر کلاس رفتم جلو و گفتم چندتا جزوه مونده که پولشو بدیم گفت ۱۰ تا!!!!!!! حالا من باید خودم پول اون ۱۰ تا جزوه رو بدم آخه همه ی بچه ها گفتن چشمش کور باید میومده اول از ما میپرسیده و سر خود کاری انجام نمی داده! ولی راستش من دلم نیومد حالا اشتباه نشه ها مثل داداشمه وهیچ فرقی نداره و من بهش هیچ احساسی ندارم فقط دلم نیومد که واسه خاطر ما ضرر نکنه.

 

حالا به نظرتون کار اشتباهی کردم ؟؟؟؟

 

 دوستام گفتن بیکار بودی!! باید می ذاشتی خودش ضررشو بده! ولی آخه اون چه گناهی داشت.

حالا شما چی میگید؟؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

سلام

این چند روز خوش گذشت جای همه خالی.

راستش چون استادامون رفته بودن یه همایش توی رشت دانشکده از سه شنبه تعطیل شد و منم از خدا خواسته این چند روز مدام با مامانم رفتم بیرون.

ولی کاش منم ثبت نام کرده بودم رفته بودمااااا. از تنبلیمه چه میشه کرد.

سه شنبه که رفتیم بازار و چند تا مغازه فرش فروشی تا تابلو فرش بخریم و یه تابلو فرش بزرگ و قشنگ خریدیم خدایی خیلی قشنگه البته پولشم خیلی قشنگه ها!!!! آخه گرون شد حالا جالب اینه که واسه خودمون نخریدیم واسه ی یکی از دوستای خانوادگیمون کادو خریدیم آخه آدمای خوبین و آدم هر چی خرج این جور آدما بکنه کمه.

به مامانم گفتم یه دونه هم واسه خودمون بگیر گفتن پول ندارم!!!!!

دیگه دوشنبه شبم که سالگرد ازدواج خواهرم بود و رفتیم یه رستوران هتل واسه شام. تعریفشو خیلی شنیده بودم واسه همین اسرار کردم بریم اونجا ولی غذاهاش یه ذره گرون بوداااااا. ولی محیط فوق العاده محشری داشت.

تمام پله هاش گرانیت قرمز بود و کف پوشاشم گرانیت خاکستری. میدونید گرانیت قرمز متری چند؟؟ ۸۰ هزار تومن حالا تصور کنی یه هتل رستوران سه طبقه چند پول گرانیتش شده. تقریبا دو سالیه بازسازیش گردن صاحب کارش یه ملیارد  خرجش کرده. حالا فکر نکنید من تو کار بساز بفروشما نه!!! آخه تابستونی بنایی داشتیم و جلوی اپن خونمونو گرانیت قرمز کار کردیمو و روشو گرانیت خاکستری فقط اپن ۵۰۰  تومنی برامون آب خورد ولی خیلی خوشکل شده.

دیگه داییم دستش شکست و کلی ما رو حرص داد ولی به خیر گذشت.

دیگه هم این که کلی مطلب واسه آپ ریخته بودم روی فلشم که حالا این کامی بازش نمی کنه چه میشه کرد دیگه.

راستی این اینترنت موبایلم چند روز بود وارد بلوگفا نمشدو ومن نمی تونستم نذارتتونو بخونم و کلی اعصابمو به هم ریخته بود.

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

توی این مدت کار خاصی نکردم مثل بچه های خوب رفتم دانشگاه و اومدم خونه.

کلاسام خیلی فشرده شدن و از صبح تا عصر توی دانشگام البته قابل بیانه که تنهام آخه دوستم برنامش بامن کمی فرق داره و پیش هم نیستیم.

مثل بچه های خوب میرم و میام.

مامانمم که طفلکی توی خونه تنهاست ولی سعی می کنم زود برم خونه تا شب نشده آخه مامانم گناه داره عصرا توی خونه تنها باشه ولی الان که روزا کوتاه شده زود شب میشه و وقتی میرسم میبینم تنها نشسته.

خوب چه میشه کرد اگه ۷-۸ تا بچه داشتن هم من تنها نبودم هم خودشون.

یه هفته پیشم رفتن مشهد!من نرفتم آخه کلاس داشتم و مجبور شدم برم خوابگاه و چند روزم رفتم خونه مامان بزرگ.

دیگه هم اینکه یه دفه رفتیم بازدید کارخونه.خوب بود چیزای رو که فقط میخوندیمشونو با چشم دیدیم.

همین

مهنام

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

 

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

==========


یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست

 

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

===========
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است

 ...
 

و زندگی جدید من آغاز شد …

===========


من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
 


دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

==========
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

  

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم

=========
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 

 من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

 و کاش اینطور بود
==========


وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
 


ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن به دست آوردمش.... اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد

============
 

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد

============= 
 

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم
========

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم


======== 
 

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
 


کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم

========

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم


شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسییست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم

========
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم

=======  


کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،

 

 کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود 

====
راستی من کجای دنیا بودم ؟
 

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟


اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

=========================

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود
هنگامی كه می‌خندم
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
***
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

***
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات

اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

 

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

*هم ترانه یاد من باش!

بی بهانه یاد من باش!...

وقت بیداری مهتاب.

عاشقانه یاد من باش!

اگه باشی با نگاهت.

میشه از حادثه رد شد! ...

میشه تو آتیش عشقت.گر گرفتن بلد شد!

اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش! ...

تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش...


نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

عجایب هفتگانه جهان

 

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

 

 

 

نویسنده " شبنم محمودیان"

 

 

ترازوی کائنات

 

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.

در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.

 

کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!   

 

 

 

 

کلبه ای برای همه

 

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن! 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.

روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!

 

 

 

 

خدا هست

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

 

مترجم: پرستو ابراهیمی

 

بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

 

نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |

 

سکه هاي برکت آفرين!
روزي شيوانا استاد معرفت، در جاده اي همراه شاگردان راه مي سپرد. مردي با لباس مجلل و گران قيمت خودش را به استاد رساند و از او خواست تا سکه اي از بابت تبرک به او بدهد. شيوانا سرش را پايين انداخته بود و گام بر مي داشت و مرد نيز مصرانه هم پاي او راه مي رفت و درخواست خود را تکرار مي کرد. چند قدم بالاتر زن فقيري که شيوانا را نمي شناخت نيز به جمع آن ها نزديک شد و از مرد ثروتمند، درخواست کمک نمود. مرد با خشم بر سر زن فقير فرياد زد: که مگر نمي بيني که من خودم از باب تبرک دست به دامان سکه اي از شيوانا هستم. اگر وضعم خوب بود که چنين نمي کردم؟!
زن فقير با شنيدن اين کلام از جمع فاصله گرفت و غمگين و مغموم روي سنگي کنار جاده نشست. شيوانا به محض ديدن اين صحنه متوقف شد و خطاب به مرد گفت: تو سکه را براي چه مي خواهي؟!
مرد خوشحال گفت: ميزان سکه فرقي نمي کند! فقط مي خواهم سکه اي از شما داشته باشم که با گذاشتن آن در لابه لاي سکه هايم برکت و فراواني به ثروتم اضافه شود!
شيوانا دست در جيب کرد و سکه اي کم بها به مرد داد. مرد خوشحال از شيوانا جدا شد و به سمت منزل خود به راه افتاد. هنوز چند قدمي از شيوانا دور نشده بود که شيوانا با صداي بلند فرياد زد: آهاي مرد! من فقط سکه اي بي روح و بي خاصيت به تو دادم. برکت و فراواني را بايد موجودي ديگر به تو بدهد و او منتظر است تا ببيند آيا اين سکه را به اين زن فقير مي دهي يا خير! اگر چنين نکني هيچ برکتي نصيب تو نخواهد شد!
مرد ثروتمند لحظه اي مکث کرد و با تعجب به شيوانا خيره شد و گفت: اگر حرف شما درست باشد، پس من نيازي به سکه شما نداشتم و با دادن يکي از سکه هاي خودم به اين زن فقير مي توانستم برکت و فراواني را به سوي مالم بکشانم!؟
شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد: البته که چنين است! سکه شيوانا هيچ تفاوتي با سکه تو ندارد. مهم شکل استفاده از آن است!
 
نوشته شده در ساعت توسط مهنام| |


Design By : Night Skin